تبليغاتX
رفقای خوب سینما

رفقای خوب سینما

روزنوشت‌های منصور غلامی

جشنواره‌ی فیلم اهواز...

برترینهای فیلم کوتاه خوزستان معرفی شدند:
اهواز - خبرگزاری مهر: برترین فیلمهای کوتاه خوزستان در مراسم اختتامیه پنجمین جشنواره فیلم کوتاه خوزستان معرفی شدند.

به گزارش خبرنگار مهر، شامگاه یکشنبه در بخش بهترین تصویربرداری دیپلم افتخار به مسعود رضایی برای فیلم (جایی مثل بهشت) و تندیس جشنواره به ابراهیم سعیدی نژاد برای فیلم (سقوط) رسید. همچنین در بخش صدابرداری، دیپلم افتخار به مجید رضایی برای فیلم (بیداری) تعلق گرفت.

در بخش بهترین تدوین، دیپلم افتخار از آن رسول مهرجویی برای فیلم (بیداری) و تندیس جشنواره و دیپلم افتخار به فرید دغاغله برای فیلمهای (سایه خاموش من و سینما آزادی ) اهدا شد.دیپلم افتخار بخش موسیقی نیز به محمد سالاروند برای فیلم (دیوانه ها گریه نمی کنند) رسید.

در بخش بهترین فیلمنامه، دیپلم افتخار به محسن خندستان برای فیلم (سیراف) و تندیس جشنواره و دیپلم افتخار به میلاد مرتضی پور برای فیلم (جایی مثل بهشت) تعلق گرفت. در بخش کارگردانی فیلم مستند، دو دیپلم افتخار به مجید عیدان برای فیلم (از قبیله من) و سعید بریزی برای فیلم (پهن او) رسید.

دیپلم افتخار بهترین کارگردانی فیلم داستانی از آن سنا نسیمی صائب برای فیلم (آخرین چراغ ) و تندیس جشنواره و دیپلم افتخار در این بخش به میلاد مرتضی پور برای فیلم (جایی مثل بهشت) اهدا شد.

جایزه ویژه هیئت داوران در بخش بهترین فیلم به احمد حیاتی برای فیلم (دفینه) تعلق گرفت و (مردی در یک موقعیت) به کارگردانی ابراهیم سعیدی نژاد بهترین فیلم جشنواره شناخته شد.
در بخش بهترین فیلم تجربی، دیپلم افتخار مشترکاً به عباس داوودی برای فیلم (باتلاق) و منصور غلامی برای فیلم (شیشه‌ای ها) تعلق گرفت.

در بخش تقدیر از بازیگر نوجوان، هیئت داوران به پاس تلاش و حضور مستمر هنرمند نوجوان در پنج فیلم کوتاه داستانی، لوح تقدیر خود را به علیرضا حسانی تقدیم کرد. همچنین در بخش چراغ راه (جهاد اقتصادی)، تندیس جشنواره و دیپلم افتخار به خانم آذر امیدی نرگسی برای فیلم (آسیه را دریابید) تعلق گرفت.

در بخش پویانمایی، دیپلم افتخار به امین منتظری برای فیلم (پلاک 121) و تندیس جشنواره و دیپلم افتخار به سید عباس شفیعی برای فیلم (باد ما را خواهد برد) اهدا شد.

تندیس و دیپلم افتخار بهترین فیلم جشنواره از نگاه مخاطبین به فیلم (سایه خاموش من) به کارگردانی علی حیاتی تعلق گرفت.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 16:15  توسط منصور غلامی  | 

نمایش 9 فیلم از 9 مستندساز خوزستانی در جشنواره بین‏المللی «سینماحقیقت»

اسامی فیلم‏های منتخب مستندسازان خوزستانی که در بخش «قاب نو» چهارمین جشنواره بین‏المللی «سینماحقیقت» روی پرده خواهد رفت، اعلام شد.

به گزارش روابط عمومي جشنواره بين‌المللي سينماحقيقت، 9 فیلم مستند از تولیدات فیلمسازان خوزستانی در این بخش جنبي جشنواره «سینماحقیقت» به نمایش عمومی درخواهد آمد که اسامی این آثار و کارگردانان آن به این شرح است:

الرماد (حبیب باوی‏ساجد)، پهن او (سعید بریزی)، شانه‏های موازی (منصور غلامی)، دستان پیر بازارچه (عباس داودی)، ، شهر آجر (احسان صامت‏زاده)، شهر خاموش (مجید عیدان)، کلگ (فاطمه صادقی)، کوروش تا کیانوش (محمود رحمانی) و وقتی همه رفتند (محمدباقر حنطوش‏زاده)

گفتنی است: چهارمین جشنواره بین‏المللی فیلم مستند ایران: سینماحقیقت، طی روزهای 17 تا 21 آبان‏ماه 1389 در شهر «تهران» برگزار خواهد شد.

 

                روابط عمومي  

جشنواره بين‌المللي «سينماحقيقت»

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 16:18  توسط منصور غلامی  | 

فيلم‌هاي داستاني جشنواره فيلم کوتاه معرفي شدند...

جام جم آنلاين: فيلم‌هاي داستاني راه‌يافته به بخش مسابقه بيست و هفتمين جشنواره بين‌المللي فيلم کوتاه تهران معرفي شدند.

به گزارش جام جم آنلاين به نقل از روابط عمومي جشنواره بين المللي فيلم كوتاه تهران ، 81 عنوان فيلم داستاني از ميان بيش از 850 اثر رسيده به دبيرخانه جشنواره براي رقابت در مرحله مسابقه جشنواره انتخاب شدند.

فيلم‌هاي "ته تلخ قهوه" مرتضي آکوچکيان، "4دقيقه" محمد کيابيان، "پابوس" مهدي يارمحمدي، "گذر از پنجره هاي مه آلود" مرجان اشرفي زاده، "چاه" اميررضا جلاليان، "مشق" شهرام ابراهيمي، "(انجيل پجه ماه)- ماهي که انجير مي پزد" حسن جعفري، "يکي پس از ديگري" فريد فهرستي، "يک دقيقه سکوت" مهدي برگ نيل، "کاج هاي خشگ" مسعود رضايي فخر، "حضور" احسان شريفي، "تايم کات" منصور غلامي، "لبخند شکسته" هيوا امين نژاد، "غروب حلزون" آزاد محمدي، "کنار هم و دور" مهدي صالحيار، "گذر" مهدي صالحيار، "دست" مهدي صالحيار، "مجهول"  پيروز کرمي، "يول" نادر ساعي ور، "اجسام از آنچه مي بينيد به شما نزديکترند" نويد سجادي حسيني، "مهماني زير آب" بابک اميني، "يک نگاه ساده" آرمين ياري، "يکي بود يکي نبود" آيدا آب پرور، "دليل" علي الفت، "يکي از سنگ هاي هفت سنگ" اميرحسين ماکويي، "رنگ و خاک" قاسم لطفي خواجه پاشا، "باد در چادر" بيژن اعرابي، "پارکينگ شماره شش" مريم پيربند، "مقصد نهايي" طيب امامقلي، "آنها هيچکس را دوست ندارند" جلال ساعد پناه، "حرف" احمدرضا حجارزاده، "در فاصله دوپاگرد" بابک سراب، "جبر" داود چرخت، "شتاب کن، به آهستگي" مينا حسين آبادي، "ترانه خاموش" جواد عليزاده، "قيلوله" نيما جاويدي، "جزر و مد" مهدي بوستاني بابکي، "ديوار" احسان جعفري، "گهواره اميرعلي" داور علايي، "خانه کاغذي" ابوالفضل مرادي، "زن" ابراهيم مجرد، "اين راننده ها دست ندارند" رضا جمالي، "خواب گندم" غريب منوچهري، "لانه اي برسنگ" جعفر نورمحمدي، "يک منهاي دو" عماد رسولي، "آشکارا پنهان" اسماعيل ميرزايي، "کلاس اول ب" محمد نصيري، "پريسان" اعظم نجفيان، "يار دوازدهم" فريدون نجفي، "مرغ" شاهد احمدلو، "ساز زاد" علي عطار، "سکوت برف" محمدحسن حياتي پور، "چهار" سيدمهدي حسيني، "سکار" داريوش غريب زاده، "آن روي ديگر" جواد مولانيا، "سهم من" مجيد اميري مندي، "چقدر نزديک" فرحناز شاهين پور، "با هم" فرخ حنيفه نژاد و مريم فتحي فر، "روايت تکه اي از روز" سميه زاجکاني و مهري رحيم زاده، "هيچ چيز مجاني نيست" وجيه اله شيرمحمدي، "نيمه پنهان" پگاه ارضي، "هامون عشق" ياسر خير، "بيداري درخواب" مهدي دوايي، "نمي دونم فردا چي مي شه..." کاوه صباغ زاده، "ميان بر" نقي نعمتي، "متولد انقلاب" مجيد خدابنده لو، "شمشير چوبي" روح الله بهرامي، "آبي عميق" و "کسي پشت پنجره چوبي" مرجان اشرفي زاده، "يار دار" سينا عطائيان، "زندگي همينه" زهره زاهدي کرماني و مريم عربي، "زمين فوتبال" جلال نصيري، "جدامانده" ياسر طالبي، "سياه مشق" محمد روحي، "فصل سوم" علي بابائي، "خط و خطا" روح الله داوري، "هواي بسته بندي شده" اکبر تراب پور، "تالاس" عليرضا دهقان، "اطاق اکوستيک" محمد ايزدي، "راوچي" جعفر نور محمدي و "در خم راه" سيف الله يزداني در اين بخش به نمايش در مي آيند.
 
 
شايان ذكر است ، بيست و هفتمين جشنواره بين المللي فيلم کوتاه تهران از 28 آبان تا 3 آذر در تهران و همزمان در هشت منطقه فرهنگي کشور برگزار مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 7:43  توسط منصور غلامی  | 

«در مکانی مناسب، در زمانی مناسب، حرفِ مناسبی زدم و یک لبخندِ دل‌چسب تحویل گرفتم.»
ادی مورفی

اوضاع در پاکستان، شرایطِ طبیعی‌ ندارد. مردم، آواره‌اند و مدد می‌جویند. سازمان‌های بین‌المللی در صدد رفع نقیصه‌ها هستند. هر کسی به سهمِ خود، تلاش می‌کند دست این مردمِ بلادیده را بگیرد و از زمین بلند کند. فرقی نمی‌کند در چه پست و مقام و رویِ کدام صندلی نشسته باشی. مهم این است که در پاکستان، اوضاع خوب نیست و مردمِ آن‌جا کمک می‌خواهند. این‌ها تصاویری‌ست از ستاره‌ی سینمای هالیوود در میانِ بچه‌هایی که در این گیر و دار، به لبخند نیازمندند...

................................................................................................................................

بی‌مقدمه می‌خواهم به دوستانی که به این‌جا سر می‌زنند پیشنهادِ خواندنِ یک کتاب را بدهم. کتابی که سال‌ها قاطیِ کتاب‌های دیگرم بود و هر وقت برایِ خواند‌ش خیز برمی‌داشتم، بی‌سرانجام بود. کتابی درجه‌یک که در خواننده‌اش، لذتی هم‌راه با شور و شعف و نشاطی یگانه خلق می‌کند که البته این همه فقط می‌تواند محصول یک نویسنده‌ی درجه‌یک باشد: «خداحافظی طولانی»؛ نوشته‌ی «ریموند چندلر». 

ریموند چندلر، «خداحافظی طولانی» را در سال 1953 می‌نویسد و «رابرت آلتمن» در سال 1973 آن را به فیلم تبدیل می‌کند. در این جا کاری به فیلمِ ساخته‌شده ندارم. کتاب آن‌قدر جذاب و یکه و پر کشش است که به‌تر می‌بینم روی آن معطوف بشوم... وقتی زندگیِ شغلیِ «چندلر» به خاطر رکود شدید اقتصادی در آمریکای 1923 به نابودی کشیده می‌شود، او شروع می‌کند به نوشتن و در داستان‌هایی که می‌نویسد، کارآگاهی خلق می‌کند که بعدها نمونه و شاخص در ژانر خودش می‌شود: «فیلیپ مارلو»! همین نوشتن، راه را برای ورودِ «چندلر» به هالیوود باز می‌کند و او خالقِ فیلم‌نامه‌های فیلم‌های ماندگاری می‌شود که هر علاقه‌مند سینمایی حتماً با آن‌ها آشناست: «غرامت مضاعف؛ بیلی وایلدر، 1944»، «بیگانگان در قطار؛ آلفرد هیچکاک، 1951» و... «خداحافظی طولانی» پر است از شخصیت‌های جذاب و حاضرجواب، پر است از دیالو‌گهای فوق‌العاده که شرط می‌بندم ارزش چندبار خواندن را دارند و در هر بار خواندن، ذره‌ای از جذابیتِ خود را از دست نخواهند داد، پر است از وقایعی که زنجیروار به هم وصل‌ند و سیرِ درست روایی دارند، پر است از... به‌تر است کتاب را بخوانید و اگر رغبت شد فیلمِ آلتمن را هم ببینید. فیلم؛ نمونه‌ی ارزش‌مندی‌ست از اقتباسِ درست و درمان از ادبیات. الگویی‌ست برای چگونه‌گی ورود به سینما از دریچه‌ی ادبیات. هر چند به شدت معتقدم «چندلر» کاملاً سینمایی نوشته است و این مسأله، کار را برای تبدیلِ اثرش به سینما تا حدودی آسان کرده است. کما این‌که همین آداپته کردن هم ویژگی‌ای می‌طلبد که کارِ هر فیلم‌نامه‌نویسی نیست.

(اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی «ریموند چندلر»: http://www.rasekhoon.net/Article/Show-52463.aspx)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:29  توسط منصور غلامی  | 

«این سوسک هم آفتابِ فردا را خواهد دید اما ما نخواهیم دید!»

سرباز آرام با کفِ دست می‌کوبد رویِ سوسک و می‌گوید: «خب، این هم نخواهد دید. راحت شدی؟»

(راه‌های افتخار؛ استنلی کوبریک، 1957)

حالا که شماره‌ی تازه‌ی 24 بیرون آمده، حیف‌م آمد از حرف‌های درجه‌یکِ «آیدین آغداشلو» در این‌جا چیزی ننویسم. «آغداشلو» در بخشِ «یک سکانسِ تماشایی» این شماره‌ی 24، سکانسی از فیلمِ «راه‌های افتخارِ» «استنلی کوبریکِ» کبیر را انتخاب کرده با تیترِ « با وقار در برابرِ مرگ»! من تهِ حرف «آغداشلو» را می‌نویسم. آن‌جایی که با «وقار» از «وقار» حرف می‌زند:

«... و از همین‌جا بود که کلمه‌ی «وقار»... برای‌م اهمیت و وضوح یافت. این‌که آدم، فقر و شکست را هم باید با «وقار» تحمل کند و طاقت بیاورد. و بیش‌تر از همه، پیری را که پست می‌شود اگر آدم نپذیرد آن‌را، و نباید گذشتِ زمان را به التماس و گدایی و آرایش و تمهید، انکار و لاپوشانی کند، و پست می‌شود اگر آدم با بغض و کینه و حسد، سوسک‌های ظریف و کوچولویی را که دارند راهِ‌شان را می‌روند تا از پنجره، آفتابِ صبحِ فردا را تماشا کنند و در رودخانه‌ی روز جاری شوند، ناچیز بشمارد و خرد کند... و آدم نباید پست شود. نباید.»
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:50  توسط منصور غلامی  | 

روایت‌های مدرن در سینما و ...


این یک اصل در جهان مدرن است که تجربه‌های نو و پیشرو، موضوع اندیشه و ابراز نظر می‌شوند. و همین بیان آراء و تفکراتِ چه بسا دور از هم است که در دنیای مدرن باعث بالندگی و رشد و نمو می‌گردد. این رشد و قد کشیدن در ارتفاع و هم در سطح رخ می‌دهد. «سبک‌های گوناگون هنری در غرب چنین رشد کرده‌اند.» اما در این‌جا و با موضوعِ مشخص؛ سینما، برخورد سرکوب‌گرانه‌ای صورت می‌گیرد. عادتی به ارج گذاشتن و تقدیر کردن و مقام و شأن والا دادن به خلاقیت‌های به معرض نمایش گذاشته شده نداریم. «نوعی احساس حقارت، نیروی حذف و باورنکردن و تخریبِ خود در ماست که محصول سرکوب استبدادی قرن‌هاست و از نوآوری‌مان می‌گریزیم.» سال‌هاست که از قرن گذشته، ما با سیستم روایت خطیِ داستان‌گو (با ضعف و قوت) برای تماشاگر فیلم ساخته‌ایم و او را دعوت به دیدن کرده‌ایم. اما به همین قدر چه کوششی برای نوع دیگری از فیلم ساختن که «مبتنی بر یک سیستم روایت غیر دراماتیک» باشد از خود نشان داده‌ایم؟ چه تجربه‌های کلانی در این سطح اتفاق افتاده و اگر رخ داده باشد (که حتماً رخ داده) جایگاه آن کجاست و به چه میزان، همت شده تا به رشدِ نوع دیگر دیدن و عادت دادن به «تجربه‌های پیشرو» مدد شود؟ واقعیت امر این است که در سینمای جهان سیستم‌های روایت گوناگونی وجود دارد که از چهره‌ترین‌شان می‌توان به ساختار سه پرده‌ای مشهور اشاره کرد که با داشتن آغاز، میانه و پایان از یادگارهای ارسطوست، و ساختار ضد روایی که رویکرد اغلب فیلم‌سازان فرم‌گراست! در هر کدام از ساختارها هم هنرمندانی بوده‌اند که با توانمندی‌های خود دست به خلق اثر هنری‌شان زده‌اند و چه بسا شاهکار آفریده‌اند اما این هنرمندان  درصدد نفی دیگری سخن نگفتند و اگر حرفی بر زبان رانده شده در خلوت بوده است. اوضاع اما در این‌جا جور دیگری است. خیل عظیم فیلم‌سازانی هستند که خود می‌نویسند و خود می‌سازند و ظاهراً هم فقط خود می‌بینند (از بس که خام می‌نویسند و خام می‌سازند و...) چنان دست رد بر سینه‌ی دیگر ساخته‌های متفاوت از دنیای ذهنیِ ناقص و کم‌بنیه‌ی خود می‌زنند که جوان نوپای آماده‌ی زایش اثری خلاقانه را دچار آچمز می‌کنند. سعید عقیقی در بعدالتحریر «خشت و آینه» موشکافی دقیقی از این مسئله می‌دهد:

«[بیش] از چهار دهه از ساخته شدن خشت و آینه گذشته است. دیدگاه تاریخ‌گرایانه می‌گوید خشت و آینه در حد و اندازه‌ی تماشاگر و منتقد چهل سال پیش نبود و دیده نشد. دیدگاه منتقدانه می‌گوید فیلم‌هایی از جنس خشت و آینه «یک مشت ادای روشنفکرانه» بودند و به همین دلیل به دل کسی نمی‌نشستند. دیدگاه جامعه‌شناسانه می‌گوید آدم‌های بی‌مسئولیت که خودشان را به وفور در فیلم می‌دیدند، تابِ دیدن فیلم را نداشتند (تاجی به هاشم می‌گوید: «تو دنیا آدم مث تو زیاده. عیب کار اینه.»). دیدگاه تنگ‌نظرانه می‌گوید ابراهیم گلستان متفرعن و روشنفکر، اصلاً به چه حقی فیلم ساخته و در آن این‌قدر برای مردم قیافه می‌گیرد (و طبعاً همین نکته را برای بی‌ارزش دانستن فیلم کافی می‌داند) دیدگاه «خارج‌پسندانه» می‌گوید آدم عاقل موزیکال رنگی وینسنت مینه‌لی را ول نمی‌کند تا برود و یک فیلم سیاه و سفید کسل‌کننده تماشا کند و...

از دیدگاه امروزین، چاره‌ای نیست جز این‌که بگویم پس از چندین و چند بار تدریس خشت و آینه و سبک و سنگین‌کردن جریآن‌های گوناگون سینما در ایران، سلیقه‌ی سینمایی تغییر محسوسی نکرده است. بعید نیست که امروز هم گنج قارون و شاطر عباس از بینندگان «باسواد» و «تحصیل‌کرده» دل ببرد. هنوز هم اگر یکی‌ دو فیلم پیدا شوند که کمی با سلیقه‌ی متعارف و عوام فرق داشته باشند، با برچسب «نفروش» و متفرعن و روشنفکرانه رانده می‌شوند و صدای‌شان به سختی شنیده می‌شود. مهم این نیست که چهل سال بعد، چهار نفر و نصفی پیدا شوند و یادشان بماند که خشت و آینه مهم‌ترین تجربه‌های سینمای حرفه‌ای و استاندارد را در قالب یک فیلم اجتماعی واقع‌گرایانه به ما یادآوری کرد. مهم این است که اگر امروز به موقعیتی مشابه برخورد کردیم، سلیقه‌مان را در مسیری شایسته به کار اندازیم. هر چند درس‌هایی چون خشت و آینه، مغول‌ها، چشمه، شطرنج باد و درخت گلابی، جمله‌ای قدیمی و از مدافتاده را در گوش‌مان تکرار می‌کند:

«مهم‌ترین درس تاریخ این است که هیچ‌کس از تاریخ درس نگرفته است!» (عقیقی، سعید، موج انفجار جدایی، ماهنامه‌ی دنیای تصویر؛ شماره‌ی 117؛ ص 102).

به‌جاست که «هرگونه روایت را به جای خود ارج » نهیم و با شناخت ارزش‌های هر کدام از آن‌ها به پیشرفت هنر سینما در این سرزمین همت گماریم. یکی از راه‌کارهای سهل و آسان «برخورد آگاهانه و علمی بیش‌تر و شناخت کارآمدتر از سیستم‌های روایی و ضد روایت است.» سطح فهم باید بالا برود و بالطبع خواندن کتاب‌های تئوری‌ای که در همین حد و اندازه‌ی ناچیز ترجمه شده‌اند و امکان نشر پیدا کرده‌اند، قابلیت‌ها را در درک و فهم و شناخت روایت در سینما افزایش خواهند داد. واقعاً آگاهی چند درصد از عوامل درونی و برونی سینمای ما نسبت به روایت مدرن، جامع و کاربردی است؟ این سؤال نه از سر تفنن که با دیدی واقع‌گرا مطرح می‌شود. در فهم و شناخت سینما، فقط دانشجویان این رشته که نباید با مفاهیم نظری و تئوری‌های اعصاب خردکن آشنا باشند. مسئولین و آدم‌های دخیل در این زمینه هم نیازمند سواد و بینش درست و سالم از این نوع روایت و سینما هستند.

علاقه‌مندان به این نوع روایت‌های مدرن در سینمای ما کم نیستند اما به عینه می‌بینیم که بخشِ نزدیک به کل سینمای ما تنها بر روی یک پاشنه می‌چرخد و مجال رونمایی به روایت‌های مدرن و غیرِمتعارف را نمی‌دهد. یادمان باشد «ستیز با کلیشه‌ها و عادات کهنه» رسم سینمای غیر متعارف است و تازگی و نو شدن، نیاز هر جامعه‌‌ای است که رو به جلو دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:38  توسط منصور غلامی  | 

صفحه‌ی اولِ بیلی وایلدر...

جمعه‌شب؛ بیست‌و‌نهم مردادماه، شبکه‌ی چهار

با sms دوستی متوجه شدم که «صفحه‌ی اول» در حال پخش از شبکه‌ی چهار سیماست که به تازه‌گی دوبله شده بود و خبرش را قبلاً داده بودم. فرصتی بود تا «جک لمون» را با صدای استاد «ناصر طهماسب» ببینم که به دلیل در راه بودن‌م از دست رفت هر چند لذتِ دیدن نسخه‌ی اریژینال فیلم به جای خود محفوظ است. امیدوارم دوستانِ علاقه‌مند، تماشای این اثرِ دوباره‌سازی شده‌ی «بیلی وایلدر» را از دست نداده باشند...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



این هم یک خبر  درست‌و حسابی برای علاقه‌مندانِ «بیلی وایلدرِ» بزرگ که دوست دارند فیلمِ «صفحه‌ی اولِ» استاد را با صدای دوبلورهای وطنی بشنوند!

«فیلم سینمایی صفحه اول (1974) ساخته  بیلی وایلدر با سرپرستی اكبر منانی برای شبكه 4 سیما دوبله شد.»  

ماجراهای این فیلم در سال 1929 و در شهر شیكاگو می‌گذرد. چند روز مانده به مراسم اعدام ویلیامز؛ آنارشیستی كه به طور اتفاقی یك پلیس را كشته، والتر برنز سردبیر روزنامه‌ی «اگزماینر» حقه‌ای می‌زند تا هیلدی گزارشگر برجسته‌اش به كار برگردد. هیلدی میانسال می‌خواهد به خاطر نامزدش كارش را رها كند. او روز مراسم هنگامی كه می‌خواهد در دادگاه جنایی با خبرنگاران خداحافظی كند متوجه می‌شود كه سردبیر، یكی از خبرنگاران كم‌تجربه را برای گزارش مراسم انتخاب كرده است. محكوم به اعدام موفق می‌شود كه با اسلحه‌ی كلانتر شهر فرار كند. هیلدی ناخودآگاه خبر را به روزنامه گزارش می‌‌كند . او كمی بعد موفق می شود ویلیامز را دستگیر كند اما حوادثی برایش روی می‌دهد .

در دوبله‌ی این فیلم 105 دقیقه‌ای ناصر تهماسب به جای جك لمون و میرطاهر مظلومی به جای والتر ماتائو صحبت كرده‌اند. سیامك اطلسی، شهاب عسكری، تورج مهرزادیان، محمدعلی دیباج، ظفر گرایی، بیژن علی‌محمدی، غلامرضا صادقی، كسری كیانی، سعید مقدم منش، علی منانی، نازنین یاری و بتسابه كاظمی نیز در این دوبله حضور داشته‌اند.

منبع: سایت پرده سینما


پی‌نوشت: «من همیشه به داستان احتیاج دارم. به داستان احتیاج دارم چون از فیلم‌هایی که وقتی نیم‌ساعت‌شان را در می‌آوری، فیلمِ به‌تری می‌شوند، خوش‌م نمی‌آید... من همیشه به خودم می‌گویم فیلمی می‌سازم که از نظرِ شخصیت‌پردازی جالب باشد نه این‌که فقط حال و هوا داشته باشد؛ حال و هوایی که من فیلم‌برداری می‌کنم. ولی دقت می‌کنم که پس‌زمینه‌ای اصیل پیدا کنم، برپا کردنِ صحنه‌ای اصیل که در آن‌صورت بدانم دوربین را می‌خواهم کجا بکارم. من با دوربین می‌نویسم، ولی نه خیلی زیاد. فیلم به سببِ داستان، شخصیت‌ها و هنرپیشه‌هاست که موفق می‌شود. من دنبالِ یک حرکتِ اصیلِ دوربین که در جهتِ داستان نباشد نیستم.»

گفت‌و‌گو با بیلی وایلدر، کمرون کروو، ترجمه‌ی گلی امامی، کتاب پنجره،1380

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:4  توسط منصور غلامی  | 

میک‌مک‌ها...


چند نمای زیر را به همین ترتیبی که شماره خورده‌اند، در ذهنِ خود تدوین بزنید تا بعد...

1.سربازانی که در دل صحرا مشغولِ پیدا و خنثی‌کردن مین هستند و بعد در پیش‌زمینه‌ی تصویر، دو مردِ صحرانشین به همراهِ الاغ‌شان دیده می‌شوند که با انفجار مین، برمی‌خیزند و الاغ رم می‌کند!

2.پسربچه‌ای که با شنیدنِ صدایی شبیه به ناله‌ای خفیف، وارد اتاق می‌شود و مادرش را می‌بیند که تلفن را از گوش‌ش جدا می‌کند.

3.جمعیتی که در خانه عزادارند و لحظه‌ای بعد که صدای زنگِ در شنیده می‌شود و با باز‌شدن در، پست‌چی‌ای را می‌بینیم که جعبه‌ای حاویِ وسایلِ شخصیِ مردی را که انفجارِ مین کشته بود، تحویلِ خانواده‌اش می دهد.

4.جعبه‌ی فوق باز می‌شود و پسربچه‌ي آغازِ فیلم، دو عکس را از میانِ پاکتی بیرون می‌آورد و نگاه می‌کند. عکسِ اول؛ تصویرِ کروکی‌کشیده‌ی جنازه‌ی مرد در صحراست و عکسِ دوم؛ تصویرِ مینِ قطعه‌قطعه شده‌ای‌ست که در همان صحرا زیرِ پای مرد منفجر شده بود و لحظه‌ای بعد، پسربچه با ذره‌بین به آن نگاه می‌کند! در زیر ذره‌بین، نشانه‌ی شرکتی که مینِ جنگی را ساخته، دیده می‌شود.

5.در مدرسه‌ی کاتولیک، خانم‌معلم می‌خواند: «مسیح؛ فرزندِ خداوند به زمین فرود آمد و به خاطرِ گناهانِ ما زجر کشید.» دوربین حرکت می‌کند تا می‌رسد به پسربچه که به حالتِ تنبیه، دست‌های‌ش را پشتِ گردن‌ش قرار داده و زانوهای‌ش را روی قطعه‌چوبی خم کرده است و دارد زجر می‌کشد!

6.ماشینی در تصویر دیده می‌شود که جعبه‌ای را به سمتِ آن حمل می‌کنند. درونِ جعبه، پسربچه مخفی شده تا به این ترتیب از مدرسه فرار کند!

7.مردی نشسته بر روی صندلی و در حالِ تماشای فیلمی‌ست که «همفری بوگارت» و «لورن باکال» بازی‌گران آن‌ند و از قتلی که «بوگارت» مرتکب شده حرف می‌زنند. (کاش اسمِ فیلم را فراموش نکرده بودم!) مردِ تماشاگر، هم‌زمان با دو بازی‌گر، دیالو‌گ‌ها‌شان را لب‌خوانی و تکرار می‌کند تا این‌که  تصویری از تعقیب و گریزِ یک موتور‌سیکلت و ماشین در خیابان می‌بینیم. آدم‌های موتورسوار به ماشین شلیک می‌کنند و یکی از گلوله‌های شلیک‌شده‌شان به مغازه‌ای وارد می‌شود که مرد در آن نشسته و در حالِ تماشای فیلم است! مرد به سرعت از مغازه بیرون می‌آید تا ناظرِ اتفاقی باشد که درست رو به‌روی مغازه در حالِ رخ‌دادن است. بعد از شلیکِ موتورسواران، ماشین به تیرکی برخورد می‌کند و راننده‌اش پیاده می‌شود. او اسلحه می‌کشد و شلیک می‌کند اما با اصابت گلوله به تن‌ش، اسلحه‌ی کمری از دست‌ش رها می‌شود و به زمین می‌افتد و گلوله‌ای از آن شلیک می‌شود که مستقیماً به پیشانیِ مرد می‌خورد و او را نقشِ بر زمین می‌کند!...

8.تیتراژِ فیلم با پایان‌یافتنِ فیلمِ پخش‌شده از تلویزیون، آغاز می‌شود و... کارگردان: ژان پی‌یر ژونه

نماهای فوق، آغازِ میخ‌کوب‌کننده‌ی «میک‌مک‌ها»ست. «ژان پی یر ژونه» بی‌پروا با تصاویری بدیع که از سبکِ کاملاً‌شخصی‌اش حاصل شده، ما را وارد دنیای فیلم‌ش می‌کند و در طولِ مدتِ 105دقیقه، فرصتِ تکان‌خوردن را از ما می‌گیرد. قصه‌ی «میک‌مک‌ها» با عنوان اصلیِ فرانسوی‌اش: «میک‌مکس، بدون توقف»؛ قصه‌ای فانتزی در دل مناسباتِ امروزیِ دنیایی‌ست که در آن زندگی می‌کنیم. دنیایی که کارخانه‌های اسلحه‌سازی با شروع درگیری‌ها در هر منطقه‌ی جغرافیایی، بر انباشته‌گیِ حساب‌های بانکی‌شان می‌افزایند و به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند، پیامدهای وحشت‌ناک و ویران‌کننده‌ای‌ست که با مرگِ هر آدم به وسیله‌ی محصولاتِ مرگ‌ساز آن‌ها روی می‌دهد! «بازیل»؛ نمونه‌ای‌ست از همین آدم‌هایی که می‌توان به آن‌ها، عنوانِ «تلفاتِ جنگی» اطلاق کرد! آدمی که روح‌ش از ماجراهای دور و اطراف‌ش بی‌خبر است اما گلوله‌ای که شلیک می‌شود، نه به آرامی و خلوت‌ش کار دارد و نه به جایی که نشسته است... «بازیل»؛ همان پسربچه‌ای‌ست که پدرش را در صحرا و با انفجار مین از دست می‌دهد و بعدها هم جمجمه‌ی خودش، جاخوش کننده‌ی گلوله‌ای می‌شود که هیچ دخالتی در دعوای آدم‌هایی که به هم تیراندازی می‌کردند، ندارد! گویی تقدیر «بازیل» این‌ست که سایه‌ی جنگ تا ابد بر زندگی‌اش بختک‌وار افتاده باشد و از همین‌جاست که او تصمیم می‌گیرد پایان‌دهنده به ماجرایی باشد که هیچ‌گاه در طولِ تاریخ، پایان نمی‌یابد! او دو شرکت بزرگِ سازنده‌ی ادواتِ جنگی را به جان هم می اندازد و ما را در لذتِ نابودیِ آن‌ها شریک می‌کند. «ژان پی‌یر ژونه»؛ آن‌قدر دنیای فانتزیِ «بازیل» و دار و دسته‌‌اش را باور پذیر به تصویر کشیده که حیفِ‌مان می‌آید قصه‌شان پایان یابد! قصه‌ای که آرزوی هر آدم صلح‌خواه و صلح‌طلب است یعنی جهانی بی‌جنگ و بی‌جنگ‌افزار. جهانی عاری از آدم‌های جنگ‌طلبِ مشمئزکننده‌ای که راحتیِ خود را در جنگ‌افروزی و کشت‌و‌کشتارِ آدم‌های دیگر می بینند و ... «میک‌مک‌ها»؛ جاذبه‌اش را از ترفندها و شیوه‌های ابتکاریِ سازنده‌اش در رویارویی با این آدم‌های جنگ‌خواه می‌گیرد. هر جایی که فکر می‌کنیم اتفاقِ ناخوشی برای «بازیل» و هم‌قطاران‌ش در حالِ وقوع است، آسی رو می‌شود که غافل‌گیرمان می‌کند و ما را به ادامه‌ی راه امیدوار می‌کند. «میک‌مک‌ها»؛ پیشنهادِ مناسبی‌ست برای آدم‌هایی‌ که از اخبار ناخوشایند جنگ در گوشه‌گوشه‌ی دنیا خسته و آزرده‌اند و به روزهای ثبات و صلح می‌اندیشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 18:32  توسط منصور غلامی  | 

تهران انار ندارد!

اکرانِ این‌روزهای سینمای ایران، چنگِ چندانی به دل‌ها نمی‌زند. فیلم‌های متوسط و بیش‌تر البته، زیرِ متوسطی در حالِ پخش هستند که بیننده‌ را راضی از سالن‌ها به خانه نمی‌فرستد. می‌گویم خانه، به این دلیل که زمانی نه چندان دور، وقتی که وارد سالنِ سینماها می‌شدیم و فیلم می‌دیدیم، با خوش‌آمدن‌مان از فیلم، هوس می‌کردیم که بیرون از سینما و در پیاده‌رو، چندصد قدمی راه را پیاده برویم و خود را دیرتر به خانه برسانیم تا لذت و شعفِ حاصل از برخوردمان با دنیای فیلم، به ساد‌ه‌گی از بین نرود. فیلم‌ها آن‌روزها با قلب ساخته می‌شد. نیرویی از قلبِ فیلم‌ساز به فیلم وارد می‌شد که ما را با خود می‌برد. وقتی به فیلم‌های مثلاً دهه‌ی شصت فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم فیلم‌هایی که منتقدان در آن‌روزها با آن‌ها مشکل داشتند، این‌روزها چه‌قدر سرتر و گردن‌کلفت‌تر از فیلم‌های امروزی هستند. عمداً از فیلمی اسم نمی‌برم تا ذهنِ شما به تکاپو و مرور آن فیلم‌ها در آن‌سال‌ها بپردازد و در حد چند لحظه، دست به مقایسه بزنید... قصدِ من از این مقدمه‌ی کوتاه این بود که برسم به یک فیلم که با قلبِ سازنده‌اش ساخته شده و حسِ مطبوعی بعد از دیدن‌ش به شما می‌دهد. گرچه فیلم؛ مستند است و از اکرانِ محدودش خیلی وقت است که گذشته اما نسخه‌ی ویدئوی آن وارد بازار شده و فرصتِ خوبی‌ست تا بیننده تماشای آن‌را از دست ندهد. «تهران انار ندارد» (مسعود بخشی)؛ فیلمی‌ست استاندارد از سینمای مهجور و بی‌پشتوانه‌ی «مستند» مملکت‌مان که آدم‌های فعال‌ در آن، دانش سینماییِ بسیار بالاتری از خیلی از آدم‌های سینمای داستان‌گوی‌مان دارند و در برخورد با مخاطب آن‌قدر بلدند که می‌دانند چه‌طور و چه‌گونه او را در قلابِ خود گیر بیندازند و تا واپسین لحظه با خود همراه کنند. خاصیت منحصر به‌فردِ «تهران انار ندارد» همین خصلت ساده‌ی روایی‌ست که اصولِ ابتداییِ تعریف یک داستان را می‌داند و دست‌انداز ندارد و چاله‌چوله‌ای برای گذاشتنِ فاصله بینِ خودش و بیننده حفر نمی‌کند. فیلم، از تهران، تصویری یکه و یگانه و تاکنون ناشناخته می‌دهد که شهروند تهرانیِ آگاه هم از دیدنِ آن حیرت می‌کند. برخورد سازنده‌ی فیلم با شهری که در آن زندگی می‌کند، برخورد ژورنالیستیِ چند خطی نیست که تحلیلی جامعه‌شناختی و روان‌شناسانه از تهران؛ پایتختِ ایران ارائه می‌دهد. جزئیاتی که با زبان و تصویر طنز نمایش داده می‌شوند؛ همان تحلیلی‌ست که عرض کردم. نیاز به حرف‌های قلمبه نیست. بیننده فیلم را می‌بیند و به برداشتی می‌رسد که تهِ آن درک و تحلیلِ شرایطی است که فیلم به او نشان داده و لایه‌های پنهان‌ترِ فیلم، پیشنهاد به جست‌و‌جویی کاشفانه‌ست. این‌که فکر کنی و به کشف برسی. طنزِ جاری در فیلم هم به کمکِ این نوع از روایتِ فیلم‌ساز آمده تا بیش‌تر چشم بیننده را به زوایایی نادیده و یا کم‌دیده‌شده از تهران روشن کند. این خصلتی‌ست که در سینمای داستان‌گوی این‌روزهای ما کم‌تر دیده‌شده و یا اصلاً دیده‌ نشده است حال آن‌که سینمای مستند با جسارت به دلِ آن می‌زند و دست‌آوردش هم می‌شود فیلمی به اسمِ «تهران انار ندارد». دیدنِ این فیلم؛ پیشنهادی‌ست برای علاقه‌مندانِ جدی و پی‌گیرِ سینما که فرصتِ تماشای هر فیلمِ خوب و لذت‌بخش را از دست نمی‌دهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:8  توسط منصور غلامی  | 

«آوانتیِ» پرویز شهبازی!

پوستر فیلم «آوانتی» محصول سال 1972 ساخته‌ی «بیلی وایلدر»

«پرویز شهبازی» بعد از فیلم «عیار 14» که برداشتی آزاد از «ماجرای نیمروزِ» «فرد زینه‌مان» بود این‌بار به سراغ یکی از فیلم‌های قدر ندیده اما استثناییِ «بیلی وایلدرِ» بزرگ رفته است. «آوانتی»؛ فیلمی‌ست که شهبازی در برداشتی آزاد از آن؛ فیلم‌نامه‌ی «هر چه خدا بخواهد» را نوشته و برای کارگردانی‌اش به «نوید میهن‌دوست» سپرده است. میهن‌دوست را نمی‌شناسم و برای‌ش آرزوی موفقیت دارم اما همین اقتباس از «آوانتیِ» بیلی وایلدر، بهانه‌ای شد برای رجوع به «آوانتی» و بازخوانشی از این فیلم.

«آوانتی»؛ محصول سال 1972 است. فیلمی‌ست به شدت تماشایی و تحسین‌برانگیز. این‌که فیلم در روزگار خودش دیده نمی‌شود دلیلی بر بد بودن یا ضعف فیلم نیست. به نظر بیش‌تر از بدشانسیِ حاصل از دورانی‌ست که فیلم ساخته و نمایش داده می‌شود. در گذری اجمالی به سال 1972 متوجه‌ی نکات مهم و تعیین‌کننده‌ای می‌شویم. همه‌ی غول‌های سینما در این سال، فیلم ساخته‌اند و اتفاقاً بهترین‌های عمرشان را هم ساخته‌اند. «فرانسیس فورد کاپولا»؛ «پدر خوانده»‌اش را می‌سازد که جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم را می‌برد. «لوئیس بونوئل» فیلم «افسون آرام بورژوازی» را می‌سازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را صاحب می‌شود. در جشن‌واره‌ی «کن»؛ فیلمِ «ماجرای ماتئی» ساخته‌ی «فرانچسکو رزی»، بهترین فیلم است و جایزه‌ی هیأت داوران همین جشن‌واره به «سولاریسِ» «تارکوفسکی» می‌رسد. جالب این‌که «میکلوش یانچو»ی مجاری هم بهترین کارگردان می‌شود. جشن‌واره فیلم برلین، خرس طلایی‌اش را به «داستان‌های کانتربریِ» «پازولینی» اهدا می‌کند و این سیاهه کماکان ادامه می‌یابد. سال 1972 از سال‌های طلایی سینماست. «اینگمار برگمان»؛ «فریادها و نجواها»ی‌ش را می‌سازد، «اریک رومر»؛ «عشق بعداز ظهر» را و «یاسو جیرو ازو»؛ «داستان توکیو» را خلق می‌کند. فکر نکنید محصولات منحصر به‌فرد 1972 تمام شده؛ خیر! «فرانسوا تروفو» هم فیلمی در این سال ساخته به اسمِ «دو دختر انگلیسی و قاره‌ی اروپا»، «ژان پی‌یر ملویلِ» بزرگ هم «دایره‌ی سرخِ» یگانه‌اش را رونمایی می‌کند، «جان استرجس» با «جو کید» خودی نشان می‌دهد، «آلفرد هیچکاکِ» بی‌همتا با «جنون»ش روی پرده‌ی نقره‌ای ظاهر می‌شود، «آخرین تانگو در پاریس» ساخته‌ی «برناردو برتولوچی» ماندگاری‌اش را از همان سال می‌آورد و «رابرت آلتمن»؛ «اوهام‌»ش تا به امروز هم‌چنان تماشایی باقی مانده است... به نظرِ شما کافی نیست؟ من که خسته شدم از ردیف کردن این همه اسم‌های بزرگ و فیلم‌های در یاد ماندنی! حالا حق بدهید که «آوانتی» با چه فیلم‌هایی باید می‌جنگید تا شایسته‌گی‌های خود را اثبات می‌کرد. حالا پس از عبورِ سال‌ها، در تماشای «آوانتی»، بیننده به کشف در دنیای فیلم می‌پردازد و از رو در رویی با آدم‌های زنده و سرخوش و پر از شیطنت‌ش به وجد می‌آید. قصه در مسیر روایت بدون دست‌انداز پیش می‌رود و با هر جلورفتی، دریچه‌ای نو باز می‌کند. خلاصه‌ی داستان فیلم از این قرارست: پدرِ وندل آمبروستر (جک لمون) در ایتالیا بر اثر تصادف می‌میرد و او باید برای انتقال جسد به آمریکا وارد ایتالیا شود. به محض ورود لمون به ایتالیا، او با دخترِ (جولیت میلز) معشوقه‌ی پدرش برخورد می‌کند و ماجرا دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود...

وقتی در آغازِ فیلم، هواپیمایی وارد قاب می‌شود و «جک لمون» با لباسِ راحتی از داخل آن بیرون می‌آید، اولین نشانه‌های «بیلی وایلدر»ی فیلم شروع به پدیدارشدن می‌کنند. هنوز نمی‌دانیم چه اتفاقی رخ داده و بعد از آن‌که جک لمون، لباس‌ش را با کت‌و‌شلوار یک دکتر تعویض می‌کند باز هم منتظریم تا سرنخی کشف کنیم از این آدم که کیست و چه می‌خواهد انجام بدهد. جلوتر که می‌رویم متوجه می‌شویم جک لمون؛ آدم آن‌قدر سرشناسی‌ست که بعدها نماینده‌ی وزارت امور خارجه‌ی آمریکا شخصاً برای انجام امور انتقال جنازه‌ی پدرش وارد عمل می‌شود و بقیه‌ی ماجراها... آشنایی جک لمون با جولیت میلز هم از همان عناصری است که بیلی وایلدر و دایموند (نویسنده‌ی همیشه هم‌راهِ وایلدر)، قدرش را به خوبی می‌دانند و می‌دانند که چه نعمتی‌ست تا با آن به احساسات فروخفته‌ی آدم اصلی فیلم که جک لمون باشد نفوذ کنند. وقتی که مدیر هتل تلاش می‌کند تا بهترین شرایط برای پذیرایی از جک لمون فراهم شود و چمدان‌های پدرِ مرحوم را با زیرکی از اتاق خارج بکنند، یک لباس زیر زنانه کافی‌ست تا ما را با پنهان‌کاری‌های دیگری رو به رو کند که مسیر قصه را به سمت و سوی دیگری ببرد. کم نیستند این نکته‌های ظریف‌تر از مو که در فیلم رخنه می‌کنند و هر کدام چون قلابی محکم به قلب بیننده چنگ می‌اندازند و او را در دام خود گرفتار می‌کنند. نمونه‌اش دیوار باغی‌ست که پدر با ماشین به آن برخورد کرده و بعدها صاحبان باغ از لمون طلب غرامت می‌کنند و وقتی که مدیر هتل از جک لمون می‌خواهد از پرداخت غرامت به آن‌ها خودداری کند، این آدم‌ها اقدام به سرقت جنازه‌ی پدر می‌کنند... یا صحنه‌ای که لمون به خاطرش حاضر نبوده پدرش را ببخشد بعدها عین همان واقعه برای خودش رخ می‌دهد و عکاس سمج ایتالیایی از آن عکس می‌گیرد. همین عکاس سمج که زمانی در آمریکا بوده و به علت انجام کارهای خلاف از آن‌جا دیپورت شده است حالا می‌خواهد در ازای حق‌السکوت‌ش از لمون، ویزای ورود به خاک آمریکا را از او بگیرد که در نهایت به آرزوی‌ش می‌رسد اما این بار جنازه‌ی اوست که به آمریکا می‌رود نه خودش...

گفتن از جزئیات پر و پیمان این فیلم، ممکن است لذت تماشای آن را برای شما کاهش دهد به همین خاطر بیش از این چیزی نمی‌گویم و کات می‌دهم!

می‌ماند نکته‌ی آخر: «پرویز شهبازی» فیلم‌ساز باهوشی‌ست و در این مورد هم کسی مشکوک نیست اما برداشت آزاد از «آوانتی» و تبدیل کردن‌ش به فیلمی ایرانی با بوم و موقعیت جغرافیایی و این‌جایی کاری‌ست مشکل. «آوانتی»؛ فیلمی‌ست با حجمی بزرگ از ریزنوشته‌ها و جزئیات در فیلم‌نامه و اجرا با کارگردانی که اسم‌ش «بیلی وایلدر» بود... امید من موفقیت «هر چه خدا بخواهد» است و آرزوی‌م؛ سینمایی‌ست آبرومند.  

نمایی از فیلمِ «هر چه خدا بخواهد» به نویسندگیِ «پرویز شهبازی» و کارگردانیِ «نوید میهن‌دوست» (1389)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 4:1  توسط منصور غلامی  |